" شب یلدا "
مهر رخشا نکوترین چهر است
شب یلدا تولد مهر است
چون که روز اول دیماه
روز گردد بلندو شب کوتاه
لفظ یلدا اگرچه سریانی است
شب مهر آفرین ایرانی است
به دری معنی اش بود زادن
زندگانی به دیگری دادن
همچو تاریخ ما کهنسال است
مهر وشادی و جذبه و حال است
در طلوع و غروب رنگ سپهر
میشود سرخ رنگ مکتب مهر
حلقه مهرو شمع و کاج و سرود
از نشان کیش مهری بود
مهر پیوند مردمان و خداست
مهر پیمان مردمی و وفاست
مهر نیرو و نور و آزادی است
chera hes mikonam hasti kenaram . . .
chera in raftano bavar nadaram . . .
chera gom mikonam roozo shaba ro . . .
chera hes mikonam dari havamo . . .
chra hasti mione khab o roya . . .
chera por mishe to khalgh nafas ham . . .
daram nafas nafas nabudanet ro kam miaram . . .
mikhay beri to ro be in taraneh miseparam . . .
vali . .
. naro naro bemon . . . naro ke
joz to charei be joz khodet nadaram . . .
naro bemon bemon bemon
. . .
naro bemon kenaaaaaaaaaram . . .
akhe taraneham hamash bahoonato migiran age beri hame kohne mishan bi to mimiran
age beri cheshamo poshte jade ja mizaram . . .
age beri khodam baroon misham barat mibaram . . .
daram nafas nafas nabudanet ro kam miaram . . .
mikhai beri to ro be in tarane miseparam . . .
vali . . . naro naro bemon . . . naro ke joz to charei be joz khodet nadaram . . .
naro khial nakon bedone to davom miaram . . .
" Taghdim be Madare Azizam "
" احساس "
بیا در کوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم غمگین برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریب سایه باشیم
بیا هر شب کنار ساحل رود برای پیچکی همسایه باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یکبار با احساس باشیم
سرگردان:
روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم
از بودنم !؟؟
از چگونه بودنم !؟؟
وز برای چه بودنم !؟؟
وباز بدان نقطه رسیدمی که ندانستمی آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...
و در مورد چه باید بنویسم !؟؟
چون نوشتن برایم همیشه راهی است برای خالی کردن انرژی منفی درونم، امّا این بار... انگار چشمه روح نگارشم خشکیده است.
« و هرگاه آدمی به رنج و زیانی درافتد همان لحظه به هر حالت باشد از نشسته و خفته و ایستاده فوراً ما را به دعا می خواند آنگاه که رنج و زیانش برطرف شود باز به حال غفلت و غرور چنان باز می گردد که گوئی هیچ ما را برای دفع ضرر و رنج خود نخوانده همین کفران و غفلت است که اعمال زشت تبهکاران را در نظرشان زیبا نموده است. »
(سوره یونس آیه ۱۲)
و امّا اکنون:
و برای من هیچ رنجی دردناک تر از دوری از خدا و کژی از راه نمی باشد...
خدایا مرا دریاب این بنده ای را که خود بهتر از هر کس حتی خودم می دانی جسم در خاک... و اندیشه ام در افلاک در پی تو دوان است !!!
امّا روح م در پی تو است که این روح ناچیز من تکه ای از نور ازلی خود توست که در این جسم خاکی ام نهاده ای پس مرا دریاب و مرا به خود برسان، که من چگونه با خودخواهی و نادانی ام حق دارم نوری را که تو در درونم به ودیعه نهادی - تا بهانه ای باشد تا برای بازپس گرفتنش مرا به دیدار خود نائل گردانی - فراموش یا جسمم را به پلیدی آلوده نمایم...
خدایا من تو خود می دانی که من سراپا تقصیر و تو همه وجودت بخشش و نور و ، جود...
مرا رهنمون باش به راه و به خود وامگذار که تو رحیمی و یاور درماندگان...
و من درمانده از راه تو....
شعر مادر

تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن :
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

" دل تنگ مادر "

سه بهار است که رفته ای...
فروردین هر سال که میاد یه حس خاصی هم همراه خودش میاره...یه حس دلتنگی...یه حس بی پناهی...یه جورایی خودم رو بدون پشتوانه میدونم...و اون هم به این خاطره که چهارم فروردین ماه یادآور روز رفتن مادره...مادری که برای من به معنی واقعی کلمه مادر بود... مادر حالا سه بهاره که رفته ای دلم برایت تنگ میشه...نه گاهی که همیشه...!!!
دلم تنگه برای نوشتن
برای از تو گفتن و نتوانستن
برای با تو بودن
و احساس تو را بر هر گوشه و برزن با سکوتی عمیق و شیرین گم کردن
که چه زیبا لحظه هایم را به شیرینی سپاس وجودت مزین کرده ای
و دنیای زیبای محبت را به تصویر کشیده ای
مهربان مادر
از اینجا تا آسمان
از نیاز من تا ناز تو
با من باش تا همیشه
دستهای مهربان تو را نیاز دارم
تا نوازش دردهای خفته ام باشد
نیاز این لحظه تنهایی ام باش
ای مهربانترین مادر

سال جدید و برگی نو در زندگی . . .
امروز به نیتی یه فال حافظ گرفتم که انشاالله جوابش هم مثل خودش خوب در بیاد . . .

" راه عشق "
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
مارا از منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
او را با چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ما هپاره نیست
.jpg)
.jpg)



" می روم ... "
می روم تا زندگی را من نبازم بی بها
روزهای رفته ام را می گذارم زیر پا
دست بر زانوی همت یاعلی
می روم پیدا کنم انگیزه را
*
رو به روی آینه بگشوده لب
عقده های بسته ام را واکنم
از نگاه خود درون آینه
محشری بر پا کنم
*
هر شب اینجا
من زفردا گفته ام
با گل قالی
سخن ها گفته ام
بعضی از شبها کنار آینه
روی انبوه صداقت خفته ام
*
من کسی را مهربانتر از خودم
با خودم تا کهکشانها برده ام
پولک زرین خوابم را فقط
دست تاریکی شب بسپرده ام
حرف های شاعرانه می زنم ؟!
من به جان خود قسم ها خورده ام !
*
فکر فردا را هما ن فردا کنم
کفش حالا را فقط در پا کنم
*
روزها را عاشقانه بشمرم
فکر های هرزه را رسوا کنم
*
روی گل های نگاهم بعد از این
غنچه های تازه تر پیدا کنم
*
می روم تا دستها را
شسته در آبی خنک
جور دیگر آب را معنا کنم
*
خاطرات کهنه را بیرو ن کنم
در به روی مهربانی واکنم
*
گر که سرمایی به خون من دوید
دست ها را می برم تا ها کنم
*
کلبه ای از برگهای دفترم
غصه ها را غرق در دریا کنم
*
یک سبد آلوی تازه می خرم
نذر گنجشکان بی پروا کنم
*
مثل تاک عشق می پیچم به خود
دستها را باز هم بالا کنم
*
حرف های گفتنی را می برم
می نویسم ،قصۀ فردا کنم
*
زورق اندیشه ها را لابه لا
یک ستاره در میانه جاکنم
*
دور تنهایی خود خط می کشم
می روم تا همدمی پیدا کنم...

" وداع "
ميروم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونینن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

" جدایی و دوست "

جدایی از تو برای من سخته ،خیلی سخت اما وقتی که نمیشه چیزی رو عوض کرد و یا نمیخوای
نه من و نه هیچکس دیگه نمی تونیم تو رو مجبور به کاری بکنیم
پس چاره ای جز جدایــــی نمی مونه!
نمیدونم از کجا شروع شد؟ چرا شروع شد ؟ چرا اصلا اینطوری شد ؟
ولی ای کاش که تو فقط یه کوچولو برای من ارزش قائل می شدی !
میدونی ؟ مشکل اینه که در مورد تو نمیتونم خیلی منطقی فکر کنم وگرنه الان خیلی راحت بودم !
مثل خودت !
نمی دونم چرا خدا با وجود اینکه میدونه چه چیزایی روح آدم رو آزار میده اما اونا رو سر راهمون میــــــذاره ،
شاید بشه اسمشو امتحان گذاشت اما واقعا امتحان سختیه .
خدا میدونه هنوزم که می بینمت قلبم بدجور فشرده میشه ،شاید گذر زمان تنها مرهم باشه .شاید.
ای کاش می تونستم مثل تو باشم .

سلام
حس پرواز دارم!بعد از گذشت چند ماه کلنجار رفتن با خود!حس رها شدن..... احساس میکنم از امروز آسمان برایم رنگی دیگر دارد! امروز یک سال دیگر بر حضورم در این دنیا فانی گذشت و روزها وسالهایی که نمیدانم چقدر هست را در برابرم میبینم! تصمیم دارم مدام فکر کنم و زندگی عکاسانه ام را طور دیگری هدایت کنم و مطمئنم موفق هم خواهم بود.
روزها گذشت و گذشت تا دوباره صفحات تقویم رسید به تاریخ 9 دي
اگه این روز برات مهم نباشه و یه روزی باشه مثل بقیه روزهای خدا ، نهمين روز از اولين ماه زمستان ، پس بی تفاوت ازش میگذری
امروز 9 دي ماه ،سالروز تولد من و شروع 22 سالگیم در این عالم است.با خودم عهد بستم خانه تکانی بزرگی کنم

اينم كيك تولد من :

بفرماييد :

خوشمزه بود ؟؟؟
اینم کادوها !!!


جدایی از دوست سخت است تلخ است اما تحمل میخواهد. ایا جز این راهی برای ما هست؟
دوستی برایم نوشته بود:بهرحال میخواهی برایت از چه بنویسم؟
از دوستیهای تکراری یا از ناقوسهای مرگ.
همه و همة این تجربه ها را خواهی اموخت زیرا که وجود دارند....
فراق همواره در زندگیمان جریان دارد و همیشه انرا تجربه میکنیم و در نهایت انرا برای خود زندگی.
تجربه ها در زمان خود ممکن است سخت باشند اما شاید بدین خاطر است که تو توان تجربه جدائی اصلی را داشته باشی.
رخت سفر از زندگی بستن......


این موضوع ادامه دارد !!!![]()
" رهايي "

من او را رها کردم
تا او خود را در یابد
و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی
اما من انقدر او را دوست دارم
که او را رها میخواهم برای همیشه
رها از تمامی بندهاوزنجیرها
هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود
چرا که من خود اینگونه خواستم
و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم
اما او .......
در بند خود گرفتار بود ....
ای کاش از خود رها شود
همانگونه که من با او از بند خود رها شدم

" تنهايي "

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من
که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد
بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم
و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي
که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
* کجایی *

دارد عذابم می دهد داغ جدایی ها کجایی ؟
افسوس بر هم خورد دور آشنایی ها کجایی ؟
لحظه به لحظه روزها تکرار تکرار
افسرده می گردم دگر از بی پناهی ها کجایی ؟
دنیا چه روشن بود تا بودی تو با ما
پر کرده دنیا را سیاهی ها کجایی ؟
اینجا و آنجا با منی هر جا که هستم
سخت است دیگر جابجایی ها کجایی ؟
سر روی زانوی که بگذارم ؟ بنالم
دیگر که می گوید به گوشم لای لایی ها کجایی ؟
دریا پر از موج است و آرامش ندارد
ای بیقرار آب و ماهی ها کجایی ؟
ای آشنا با دردهای کهنه ما
در این کویر بی دوایی ها کجایی ؟
دارد عذابم می دهد داغ جدایی ها کجایی ؟
افسوس بر هم خورد دور آشنایی ها کجایی ؟


* درمان *
داروي درد اين دل مجروح و خسته اي
درمان اين فتاده در خون نشسته اي
اي كاش تا هميشه بماني كنار من
اكنون كه دل به خواهش تقدير بسته اي
مانند يك نسيم ملايم كه مي برد
تا ساحل نجات جهاز شكسته اي
ابري پر از بشارت باران بي دريغ
بر وسعت كوير دل شوره بسته اي
همسايه كرامت و پيوند خاطرات
سرمايه سترگ حضور گسسته اي

" آخرین دیدار "
انگار خواب بودی معصوم و پاک و ساده
یک خواب صبحگاهی آرام و بی افاده
آرامش شگفتی در بر گرفته رویت
یک پرده نور روشن بر رویت افتاده
بوی فرشته می داد سیمای آسمانی
در چهره موج می زد آثار زندگانی
در حیرتم از آن رو آن چشم های جادو
سرشار زندگی بود لبریز از جوانی
با چشم های بسته دیدی مرا کنارت
دیدی فرزندانت را بی تاب و بی قرارت
با دست های لرزان با چشم های گریان
باید دگر بماند عمری در انتظارت
سال سپری شد
بی شکوفه لبخندی از تو
و تابستان
بی عطش جرعه عشق
و پاییز
بی خش خش گام های تو
من اما
زمستان سرد را دوام نمی آورم
بیا با مشتی پر از برف
من از سر انگشت هایت
بوسه می چینم
و بهار از دست های تو
آغاز می شود مادر عزیز